شکلاتی برای تو
داستان های کوتاه غیــــر حرفه ای
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
دلتنگم مثل دیروز مثل امروز... مثل فردا
نمی خواهم سیاسی بنویسم٬ نمی خواهم از این روزهای غم گرفته بگویم ولی چه کنم با این بخت سیاه درگیرم...
داستان می خواهم بنوسم فقط همین٬ ولی نمی شود... بدبختی هی در می زند... من در را باز نمی کنم...
می خواستم شاد بنویسم اما هر کاری کردم نشد...
کاش قدرت آن را داشتم که همه چیز را تمام کنم ولی نمی توانم...!
دوست داشتم عاشق باشم...
دوست داشتم عاشق باشم... فقط همین.

صدای ضجه زدنش از داخل اتاق می آمد، صدایش مثل کشیده شدن پوست روی سطح آسفالت داغی که قیر و خرده سنگ های کوچک باعث کنده شدن پوست می شد بود...
پدر یاد زمانی افتاد که میلاد هم قد الهه بود و پایش را روی شیشه های خرد شده پنجره گذاشته بود و این اولین نگرانی پدر از دیدن خون پسرش بود. پدر در این شش ماهی که صدای درد کشیدن پسرش را می شنید این اولین روزی بود که دعا کرد کاش زودتر تمام کند...
امیر حسین روزهایی را که برادرش میلاد سالم بود را کم کم باور نمی کرد و در سرش مشغول نقشه کشیدن برای درد نکشیدن میلاد بود، می خواست کار را تمام کند و این کمی آرامش می کرد...
الهه توی اتاقش مشغول انجام تکالیفش بود. امروز در مدرسه همکلاسیش رها به او گفته بود: «کاش دادشت زودتر بمیره.» الهه دوست داشت بگوید: «کاشکی داداش خودت زودتر بمیره.» ولی نتوانست و حتی فکر کرد شاید این برای میلاد بهتر باشد پس نتیجه گرفت چون خدا دعای او را زودتر برآورده می کند باید دعا کند میلاد زودتر بمیرد...
مامان تا حالا یکبار هم به مردن پسرش فکر نکرده بود اصلا دوست نداشت به این چیزها فکر کند. با هر صدای ضجه ای پلک هایش می پرید و چیزی زیر لب می گفت و برای اینکه کسی متوجه بغضش نشود خودش را مشغول پیاز پوست کندن کرد.
امروز مامان تصمیم گرفت پسرش را برای پابوسی آقا امام رضا به شهر مشهد ببرد...
محمدی پناه
فروردین 91
پدر روی کاناپه وسط پذیرایی نشسته بود. سپیده توی اتاق از پنجره حواس خودشو داشت به آسمون پرت می کرد. یک کیف گوشه اتاق بود سپیده نگاهی به پذیرایی کرد و کیف رو از اتاقش برداشت و کنار در خروجی گذاشت و اون رو یک جوری گذاشت که دیده نشه. پدر پشتش به در بود، سپیده آهسته داخل پذیرایی رفت و روبروی پدر نشست. پدر فال ورق می گرفت. پدر: بازی می کنی سپیده؟ - نه، می خوام برم جایی...
پدر نگاهی به سپیده کرد (با لبخند): می خوای فال عشقت بگیرم؟ سپیده: فال منم مثل فال مامانه...
پدر توی چشمهای سپیده زل زد و خاطره رفتن زنش رو مثل عکسهای شهر فرنگ مرور کرد. بعد شروع به فال گرفتن کرد، سپیده ناخواسته تو دلش نیت کرد. گوشی سپیده شروع به زنگ زدن کرد. پدر به سپیده نگاه کرد. سپیده گوشی رو از جیبش در آورد. - مریمه... یه هفته اس با هم قهر کردیم...
پدر در حین فال گرفتن لبش رو گاز گرفت همان طوری که سپیده تو بچگی اش کار زشتی می کرد و لبش رو گاز می گرفت.!.
سپیده تو اتاق رفت، گوشی رو چسبوند به گوشش و از پنجره به خیابون نگاه کرد. - الو... چند دقیقه... منتظر... وایستا... میام.
سپیده به یک اتوموبیل سفید رنگ خیره بود که جمله آخر رو گفت و گوشی رو قطع کرد.
سپیده از اتاق به سمت در خروجی رفت، در رو آهسته باز کرد و به همراه کیف بزرگش از در خارج شد...
پدر هنوز پشتش به در بود: سپیده فالت خوب اومد...
پدر بعد از مدتها لبخندی زد و یک قطره اشک ناخواسته از خوشحالی، از چشمای پدر روی میز افتاد و دلش رو به فال ورق امیدوار کرد...

محمدی پناه
فروردین ۹۱
زن کنار مردش ایستاد دستش زیر دست چپ مرد لغزید و از پشت دست حجیم مرد را در آغوش گرفت در دست راست مرد سیگاری دود می شد چند دقیقه قبل زنگ خانه به صدا در آمده بود و مرد به در خانه آمده بود و زن پشت سرش کنجکاویش گل کرده بود و او هم آمده بود، آن کسی که روبروی مرد ایستاده بود زن زیبا و خوش چهره ای بود ولی از آن دست زن ها بود که دوست نداشت کسی دنبالش باشد دوست داشت که خودش دنبال سرنوشتش برود این ویژگی باعث شده بود در پی این مرد آشنا بیاید در این هنگام نگاه ها گره خورد ...
زن، زن، مرد و دوباره زن...
مرد همچنان خیره به زن خوش چهره دست راستش را بالا برد و پکی به سیگارش زد و دود آن را به سمت روبرو هل داد، زن نفس عمیقی کشید و دود را بلعید حس انزجار پیدا نکرد بلکه عاشق تر از قبل شد...
زنی که دست چپ مرد را در آغوش گرفته بود فکرش بهم ریخته بود همیشه تو این موقع ها قهر می کرد تا مردش هم نازش را بکشد هم دور و بر زن های دیگر نرود اما این بار تفاوت داشت باد سردی به شانه های عریانش خورد بدن زن لحظه ای لرزید ولی جرات نمی کرد به دنبال لباس گرم به خانه برگردد مرد داشت فکر می کرد تا انتخاب کند.زیبایی زن آرام آرام داشت کار خودش را می کرد مرد پک دیگری به سیگارش زد و سیگار را انداخت، تصمیمش را گرفت...
امروز یک اتفاق ساده برای زنی که دست چپ مرد را گرفته بود افتاد:مردش را از دست داد...
محمدی پناه
آذر ۹۰
بوی مهر می آید... و من هی لعنت می کنم به دبستان...
به پاییز که فکر می کنم همه تنم می لرزد.. روزها را که می شمارم هی اضافه می آورم به آذر که می رسم یاد زنگ آخر مدرسه می افتم...
لعنت به این نوشتن های بی خود...
فقط می خواستم بگویم کاش یک روز می آمدی و می دیدی که هنوز ماه مهر سر کوچه شما در بیست و چهارسالگی منتظرت هستم...
مشت شو باز کرد... گفت: به این نتیجه رسیدم خدا هم وجود داره... هم نداره...
پیرزن گفت: باز داری کفر می گی..؟
جوانکی که تیپ ساده و عینک دودی به چشم زده بود گفت: داستان نوشتن در دو مورد ساده است یکی درباره مرگ ... یکی درباره عشق ...
جوانک اینو رو به زن جوانی که بیرون پنجره را نگاه می کرد گفت.
اونی که مشت شو باز کرده بود مشت دیگرش را کنار مشت باز کرده اش گذاشت: خدا تو این مشتم که دیده نمی شه هست ولی این مشتمو که باز کردم ببین خالیه... نیست..!!
پیرزن به فرزندش طوری نگاه کرد که به یک غریبه کافر باید نگاه می کرد.
جوانک خودکار و دفترش را از کیفش درآورد و شروع به نوشتن کرد پسربچه ای که روبروی او نشسته بود و به جوانک مثل یک موجود فضایی خیره شده بود گفت: چی دارید می نویسید؟
جوانک گفت: یه داستان درباره مردی که عاشق بود ولی فهمید قراره بمیره....
زن که بیرون پنجره را نگاه می کرد نیم نگاهی به جوانک کرد.
شخصی که مشتش را باز کرده بود مشت دیگرش را هم باز کرد: خودم بهش گفتم دوست دارم... خودم بهش گفتم دیگه نمی خوامت... مجبور بودم... نه بار اول چیزی گفت نه بار دوم.
پسربچه گفت: کتابای مدرسه ما رو هم شما نوشتید؟
جوانک خندید: من کتاب درسی نمی نویسم، فقط رمان.
در این حین مردی وارد کوپه شد و گفت: لطفاً بلیت های خودتون رو نشون بدید؟
زن جوان دستش از زیر چادرش به همراه دو بلیت بیرون آمد...
جوان نویسنده روی به پسربچه گفت: پیدا کردم... همه اتفاق ها توی قطار می افته... یه ایده ناب...
بعد سرگرم نوشتن شد.
پسربچه فکر کرد کلمه قطار نوشتنش سخت است بهتر که آقای نویسنده کتابهای درسیشان را ننوشته و باعث نشده املاء را مثل ریاضی شهریور امتحان دهد!
مردی که بلیت ها را گرفته بود چیزی روی کاغذی که همراش بود نوشت، بلیت ها را داد، در را بست و رفت...
مجید محمدی پناه
مردادماه 90
استارت ماشینش رو زد. پسربچه ی معلولش صندلی عقب نشسته بود. آینه بغل رو نگاه کرد و حرکت کرد. پسربچه: کجا می ریم بابا؟ مرد: می خوایم بریم پارک شادی ... بازی کنیم ...
پسر بچه به روبرو خیره شده بود و عکس العمل خاصی نشون نداد. مرد هم بدون هیچ حرکت اضافه ای به روبرو خیره بود و مشغول رانندگیش بود. پسربچه: کجا می ریم بابا؟
موتور سواری با سرعت از ماشین آنها سبقت گرفت. صدای ناخراشیده موتور توی گوش دو نفرشون زوزه کرد.
مرد: قبرستون می ریم ...
باز پسربچه هیچ عکس العمل خاصی نشون نداد... و مرد همچنان مشغول رانندگی بود...
پسربچه:کجا می ریم بابا؟
مرد: یه زن خوشگل دیدم ... می گه من آدم خوبی هستم ... می گه فقط یه شرط داره ..می ریم شرطه اون اجرا کنیم...
پسربچه به بیرون خیره بود و مغازه ها رو نگاه می کرد. و دوباره به پدرش نگاهی کرد: کجا می ریم بابا؟
مرد از توی آینه به پسر بچه ش که تازه ۱۲ سالش شده بود ولی اندازه یه بچه ۳ ساله چیزی بلد نبود نگاه کرد: با بهزیستی صحبت کردم ... اونا قبول کردن ..
مرد به آینه بغل نگاهی می کند و وارد خیابان فرعی می شود...

محمدی پناه
دو تا ماهی قرمز توی تنگ روی اپن خونه بودند. مهسا روی تختش دراز کشیده بود که رها اومد و کنار مهسا روی تخت نشست شکم مهسا رو نگاه کرد مهسا چشمانش رو باز کرد و به رها نگاه کرد رها ۱۵ سالش بود و اطلاعاتی درباره تولید مثل انسان فقط توی مدرسه خونده بود رها دستش رو رو ی شکم مهسا گذاشت:
- این بار اول که من دستم رو روی شکم یه زن حامله می ذارم.
مهسا که تازه بیست و چهار سالش شده بود فقط لبخند زد. رها یه کم به خودش جرئت داد و سرش رو نزدیک شکم برآمده مهسا گذاشت.
مهسا: تو هم یه روز تجربه می کنی...
رها لباش باز شد و دندونای سفیدش دیده شد و دوباره دستش رو روی شکم مهسا گذاشت:
می شه ... لباست بالا بدی؟... اگه اشکال نداره؟
مهسا یه تکونی به خودش داد و لباس بلندش رو از روی زانوش بالا کشید رها کمی نگران بود ولی این فرصت رو غنیمت می شمرد که دیدین بدن یک زن حامله رو برای اولین بار از دست نده. دستش رو روی شکم مهسا گذاشت و موهاشو رو از روی گوشش به پشت گوش انداخت و گوشش رو به شکم مهسا چسبوند:
- قلب داره؟
- نمی دونم ولی دست و پا داره و تکون می خوره.
- چطوری شد؟!
مهسا با تعجب رها رو نگاه کرد.
- اتفاق افتاد ... دست خدا بود ...
بعد بلند خندید. رها فقط با خودش فکر کرد امروز روز بزرگی براش بوده و براش اتفاق افتاده. خیلی دوست داشت به مهسا بگه که دیگه باکره نیست ولی مردد شد و ... نگفت
مهسا دستش رو روی دست رها که روی تخت تکیه گاهش شده بود گذاشت و نوازش کرد و گفت: دختر ... غصه نخور ... تو هم بزرگ می شی ... یه روز خانم می شی ... یه روز از خواب بلند می شی می بینی شکمت بزرگ شده !!!
مهسا دوباره خندش گرفت. رها لبخند زد و فکر کرد فردا از خواب بلند شد دید شکمش بزرگ شده چطوری باید به خانواده اش توضیح بده که فقط اتفاق افتاده و دست خدا بوده ...
محمدی پناه / فروردین ۹۰
| Design By : Night Melody |


